خواهر بزرگهی مامبزرگ فوت کرده. غصهدار و بیتاب نشسته اشک میریزه و تلفنهای مکرر سعی میکنند تسلی باشند. کسی تعریف میکنه دیشب خواب خاله رو دیده. خوشحال نشسته بوده توی مسجدی. ازش پرسیده خاله چی شد
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
روح سرگردان تولستوی، بیاعتنا پیپش را میکشد. هرچه چشم و ابرو میآییم که ناسلامتی پیر خردمندی شما، بیا پندی ده؛ نگاهش را دوخته به افقهای دور از چشم ما. به پای او دمیست این درنگ درد و رنج.
شما بگویید:
در روزهای سخت چهطور ذهن و روانمان را مستحکم نگه داریم؟
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
تسلیم میشوم. دیوارهای اتاق تنگتر میشوند. حلقم بسته میشود. به گور میروم.
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی